come in تو که در نمیزنی پس
شخصی
بگو یارب چه بد گفتم چه بد کردم؟ گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک وآن که با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی هم چو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروایی می کنند وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم. آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف. دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی. آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه. آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی. آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند. آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست. آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی. آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند. همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن ... . . . ... .... ......... .................. .......................... می بینم صورتمو تو آینه .......... .... با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد ؟......؟ .............. اون به من یا من به اون خیره شدم ؟ باورم نمیشه هر چی می بینم............................. ............................. چشامو یه لحظه رو هم می ذ ارم ............................................ می تونم از صورتم برش دارم ...............................................هر چی باید بدونم دستم میگه ............................................ میگه این تویی نه هیچ كس دیگه ................................................ .................................... ........................ ............. ..... یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت نعرهها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد شعلهها خواهم شد و در خشک و ترخواهم گرفت انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت یا به پایش نقد جان بیگفتگو خواهم فشاند یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت یا لبانش را ز لب همچون شکر خواهم مکید یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و می دادن عشق اواز و نداشت دیگه اسمون براش فرقی با قفس نداشت واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای دور دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور اما لحظه ای رسید لحظه پریدن و رها شدن میون بیم و امید لحظه ای که پنجره بغض دیوار و شکست نقش اسمون صاف میون چشاش نشست مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو «شام آخر» دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست »نيکي» را به شکل عيسي و «بدي» را به شکل «يهودا» يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده ام! داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم! »مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند» . جای آن دارد که چندی هم ، ره صحرا بگيرم سنـــــــگ خارا را گواه ، اين دل شيدا بگيرم مو به مو دارم سخن ها با شما همرازم اکنون ، با شما دمسازم اکنون شمع خود سوزی چو من جای آن دارد که چندی هم ، ره صحرا بگيرم به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان ، لبخندی به ازای هر اشک ، دوستی فداکار به ازای هر مشکل ، نغمه ای شیرین به ازای هر آه ، و اجابتی نزدیک برای هر دعا . جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . زنده یاد احمد شالو چندان ز فراغت گریانم که مپرس چندان ز غمت بسوخت جانم که مپرس چندان بگریست دیدگانم که مپرس گفتی که چگونه ای ، چنانم که مپرس ان دوست که دیدنش بیاراید چشم بر دیدنش از دیده نیاساید چشم ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نباشد به چه کار اید چشم گفتم دل و جان بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی این من بودم که بیقرارت کردم گر با غم عشق سازگار باشد دل بر مرکب ارزو سوار اید دل گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد به چه کار اید دل گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی میکشم از پنجره سر اندوه که خورشید شدی تنگ غروب افسوس که مهتاب شدی وقت سحر خون میچکدم به جای اب از دیده کار من و دل گشته خراب از دیده بر خیز و بیا که تا تو رفتی رفته است رنگ از رخ و صبر از دل و خواب از دیده گر وصل تو دست من شیدا گیرد وین درد فراغ راه صحرا گیرد هم جان من از حال تو نیکو گردد هم کار من از قد تو بالا گیرد بینم چو وفا ز بی وفایی ترسم در روز وصال از جدایی ترسم مردم همه از روز جدایی ترسند جز من که ز روز اشنایی ترسم گفتم چشمم ،گفت که جیحون کنمش گفتم جگرم ، گفت که پر خون کنمش گفتم که دلم ، گفت که در این دو سه روز مجنون کنم و ز شهر بیرون کنمش ......................................... ................................ ...................... .............. ....... .. . حاضرید ؟ 1. چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟ . . . بقیش تو ادامه مطلب
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
به جز عشقی که دردش را به من دادی
به من یارب چه بخشیدی ؟ که رد کردم
فقط در عاشقی یارب مدد گفتم
شدم عاشق تمنای مدد کردم
شب مستی اگر یک توبه بشکستم
سحر تکرار توبه صد به صد کردم
به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم
تحمل بر عذاب جذر و مد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
گرفتی جامه ی فخر مرا از من
صبورانه کُلَه را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یک دانه گندم را لگد کردم
مرا یارب نمیخواهی
گناه از تو
اگر نفرین
بر این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده می گویم
مرا خاموش کن یا رب
به خودم میگم كه این صورتكه ...................................
می كشم دستمو روی صورتم ..........................................
منو تو آینه نشون می ده........................................................
جای پاهای تموم قصه ها.........................................................
.................................................... رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی......................................................
................................................ حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی كه یه روز .................................................
.................................... میخواستی خورشید رو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده ........................................
......................................... داری بی صدا تو قلبت می میری
میشكنم آینه رو تا دوباره...................................................
......................................... نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشكنه هزار تیكه میشه ....................................
...................................اما باز تو هر تیكه اش عكس منه
عكسها با دهن كجی بهم میگن .............................
............................... چشم امید رو ببر از آسمون
روزها با همدیگه فرقی ندارن .....................
............... بوی كهنگی میدن تمومشون![]()
![]()
![]()
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
در مــــــــــــــيان انجمن
گاهی اگر آهی کشد ، دلها بسوزد
يک چنين آتش به جان
مصلحت باشــــد همان
با عشق خود تنها شود ، تنها بسوزد
من يکـــی مجنون ديگر
در پی ليـــــلای خويشم
عاشق ايـــــن شور و حال
عشق بی پروای خويشم
تا به ســــويش ره سپارم
سر ز مــــــستی بر ندارم
من پريشان حال و دلخون
با هـــــمين دنيای خويشم
سنـــــــگ خارا را گواه ، اين دل شيدا بگيرم
مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون ، با شما دمسازم اکنون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى با دقت به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و عنوان جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید تا بتوانید طبق اختصاص امتیازاتی که برای هر گزینه از سوالات مشخص شده، امتیازهایى که گرفته اید را جمع بزنید. سپس سراغ نتیجه گیری بروید و شخصیت واقعی خودتان را دریابید ...
پس شروع کنید :
الف- صبح
ب - عصر و غروب
ج - شب
2. معمولاً چگونه راه مى روید؟
الف- نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند
ب - نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم
ج - آهسته تر، با سرى صاف به روبرو
د - آهسته و سر به زیر
ه - خیلى آهسته
3. وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛
الف- مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید
ب - دستها را در هم قلاب مى کنید
ج - یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید
د - دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید
ه - با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف میکنید
4. وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟
الف- زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم
ب - چهارزانو
ج - پاى صاف و دراز به بیرون
د - یک پا زیر دیگرى خم
5. وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟
الف- خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده
ب - خنده، اما نه بلند
ج - با پوزخند کوچک
د - لبخند بزرگ
ه - لبخند کوچک
6. وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛
الف- با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید
ب - با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید
ج - در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید
7. سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛
الف- از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید
ب - بسختى ناراحت مى شوید
ج - حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود
8. کدامیک از رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟
الف- قرمز یا نارنجى
ب - سیاه
ج - زرد یا آبى کمرنگ
د - سبز
ه - آبى تیره یا ارغوانى
و - سفید
ز - قهوه اى، خاکسترى، بنفش
9. وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟
الف- به پشت
ب - روى شکم (دمر)
ج - به پهلو و کمى خم و دایره اى
د - سر بر روى یک دست
ه - سر زیر پتو یا ملافه
10. آیا شما غالباً خواب مى بینید که:
الف- از جایى مى افتید
ب - مشغول جنگ و دعوا هستید
ج - به دنبال کسى یا چیزى هستید
د - پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید
ه - اصلاً خواب نمى بینید
و - معمولاً خواب هاى خوش مى بینید
. .
.
:ادامه مطلب:
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

